تبليغاتX
سایه ی پاییز
چهارشنبه سی ام شهریور 1384
گ اهی آمدن صدایی ست.

ل ای لای مادری ست.

س رآغاز بودنی ست.

آ ری! آمده بود.

ن ا آشنایی که بودنش را آغاز کرده بود....

آ شنا خواهد شد!

***

آن روز روزی بود که دیگران کسی را شناختند...

روزی گذشته بود و فردایی به یاد ماندنی به بار نشسته بود.

روزی که حداقل من فراموش نخواهم کرد.

من و شاید چندی دیگر...

آن روز صدایی دنیا را شکافت که اولین صدا بود...اولین تصویر بود...اولین نفس بود...اولین درد بود...لا اقل برای من...!

چند سال پیش در چنین روزی کودک بی هویتی به دنیا آمد که پنجاه روز بعد گل سانا نام گرفت...!

...
  5:35 PM   گل سانا  | 

یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384

بانگ صدا برخاست :

کمک... کمکم کنید،حال به کمک شما نیاز دارم.

صدای چوپان بود که گریان از مردم کمک میخواست.

مردم طبق عادت دویدند و چوب دستهایشان را برای راندن گرگ همراه کشیدند.

چوپان با صورتی خیس روی گوسفندی خم شده بود که از نوپایی، از روزی که حتی نمیتوانست بر پاهایش تکیه کند در دامان چوپان بوده.

گوسفند با چشمانی بی حالت به چوپان خیره بود و میلرزید و دهان نیمه بازش در انتظار ارتعاشی بود که خاموش مانده.

مردم به گله رسیدند و به دنبال گرگ گشتند.

چوپان گوسفند را بردستش گرفت و گریان گفت: گوسفندم...نجاتش دهید.

مردم ناسزاگویان به سوی خانه شان رفتند.  در ده با هم عهد بستند که دیگر هیچگاه به کمک چوپان نشتابند و او را چوپان دروغگو نام نهادند!!!

17 شهریور سال 1383 خورشیدی

...
  9:3 AM   گل سانا  | 

دوشنبه چهاردهم شهریور 1384

نسیم

شمع تصمیمش را گرفته بود.

بر سر راه باد نشست تا به همه ثابت کند: اگر او عزم کند حتی طوفان هم نمی تواند خاموشش کند... و  شمع با تمام وجود در برابر طوفان ایستادگی نمود.

اشک ریخت و بر زمین چنگ زد تا ریشه دواند و نمیرد.

باد چنان می وزید که چندین درخت را سر راهش کُشت؛ اما شمع را نه.

طوفان خسته شد و گذشت...

و شمع مغرور بر خویش ایستاده بود.

نسیم از دور می آمد...

چون بوی نسیم بوسه زنان به جسم رسید چیزی درونش لرزید که حتی طوفان هم آن را نلرزانده بود.

هرچه نسیم نزدیکتر می آمد شمع دل می بست و قلبش می لرزید.

و چون نسیم به نزدیکی اش می رسید عاشق شد!

اما شمع این را نمی دانست که نسیم فرزند طوفان است.

و چون نسیم را در آغوش کشید...خاموش شد...!

30 بهمن سال 1383 خورشیدی

 

...
  2:10 PM   گل سانا  | 

چهارشنبه نهم شهریور 1384
اینجا نو است...تازه است...

کارهای زیادی دارم...

درست مثل اینکه اسباب کشی می کنم...اینجا را باید با نامهای شمایی که نامتان در گوشه ی آن خانه آویخته بود مزین کنم...

اینجا هنوز بوی تازگی می دهد...

شمایی که این سطرها را می خوانید...:

خوش آمدید...!

...
  0:7 AM   گل سانا  |