مردم از وقتی شنیده بودند آن مرد آنها را با کشتی اش به سرزمین زیبایی ها خواهد برد کاری
جز جمع کردن طلا نداشتند...
آخر او در ازای طلا راه را بشان نشان می داد و هرچه طلاها بیشتر می بود سرزمین زیباتر...
مردم هم که دیگر از سرزمین خودشان خسته شده بودند.
از بی آبی...بی سبزه بودنش...بی گل بودنش...بی پرواز بودنش...اما آن مرد گفته بود آنجا :
رودها آواز می خوانند...گلها می خندند...سبزه ها می رقصند...پرستو ها پرواز می کنند...
و این همان چیزهایی بود که آنان نداشتند.
چنان در جمع کردن طلا طمع برشان چیره شده بود که از جمع کردن خسته نمی شدند...
روزها می گذشتند و آنها جمع می کردند و جمع می کردند...
تا خسته از کار با صندوقهای پر از طلا به سوی کشتی رفتند.
اما...کشتی رفته بود...انتظارش نقدر طولانی شده بود که رفته بود...
مردم از غم از دست دادن سرزمین زیبایی ها در پیله ای از غم فرو رفتند و دیگر هیچ ندیدند...
آنها هیچ گاه نفهمیدند که آن زمان که طلا جمع می کردند...آبها جاری شد...جوجه پرستو ها
پرواز آموختند...سبزه ها رقصیدند و گلها خندیدند...!!!
31 شهریور سال 1384 خورشیدی
