تبليغاتX
سایه ی پاییز
سه شنبه نوزدهم مهر 1384

مردم از وقتی شنیده بودند آن مرد آنها را با کشتی اش به سرزمین زیبایی ها خواهد برد کاری

 

 جز جمع کردن طلا نداشتند...

 

آخر او در ازای طلا راه را بشان نشان می داد و هرچه طلاها بیشتر می بود سرزمین زیباتر...

 

مردم هم که دیگر از سرزمین خودشان خسته شده بودند.

 

از بی آبی...بی سبزه بودنش...بی گل بودنش...بی پرواز بودنش...اما آن مرد گفته بود آنجا :

 

رودها آواز می خوانند...گلها می خندند...سبزه ها می رقصند...پرستو ها پرواز می کنند...

 

و این همان چیزهایی بود که آنان نداشتند.

 

چنان در جمع کردن طلا طمع برشان چیره شده بود که از جمع کردن خسته نمی شدند...

 

روزها می گذشتند و آنها جمع می کردند و جمع می کردند...

 

تا خسته از کار با صندوقهای پر از طلا به سوی کشتی رفتند.

 

اما...کشتی رفته بود...انتظارش نقدر طولانی شده بود که رفته بود...

 

مردم از غم از دست دادن سرزمین زیبایی ها در پیله ای از غم فرو رفتند و دیگر هیچ ندیدند...

 

آنها هیچ گاه نفهمیدند که آن زمان که طلا جمع می کردند...آبها جاری شد...جوجه پرستو ها

 

پرواز آموختند...سبزه ها رقصیدند و گلها خندیدند...!!!

 

31 شهریور سال 1384 خورشیدی

 

...
  10:40 AM   گل سانا  | 

پنجشنبه هفتم مهر 1384

 

دستانم را گرفتی و خواستی ببری...گفته بودی که خوشبختی از این سوست...

 

اما من اعتماد نداشتم...

 

به تو چرا...به راه اعتماد نداشتم...راه تاریک بود و پر از چاه...راه برایم آشنا نبود..تو آشنا

 

بودی...اما راه نه...

 

آمدم! دستانم در دستانت می ترسید...می ترسیدم! چشمم هیچ جا را نمی دید. در پی فانوسی،

 

چراغی، نوری بودم...از ترس از اول راه چشمانم را بستم و به صدایت که مدام دلداریم می داد

 

گوش سپردم...

 

تو گفتی و گفتی...تا اینکه دیگر چیزی نگفتی...کمی از راه را رفته بودیم اما تو ساکت شدی...من

 

 می ترسیدم...نکند رفته بودی ؟! اما نه دستانت هنوز دست هایم را در آغوش می کشید...دستانم

 

 را از آغوش دستانت بیرون کشیدم و به سمت پشت سرم دویدم...چشمانم بسته بود...

 

اما آنوقت که فهمیدم دیگر دیر بود...تو رفته بودی...من دیر فهمیده بودم که تو آنقدر می

 

درخشیدی که فانوسی که می خواستم در نور تو می سوخت...!!!

 

22 شهریور سال 1384 خورشیدی

...
  11:10 PM   گل سانا  |