یافتم! او را یافتم!
اویی که نیامده رفته بود...او که با رفتنش چیزی را از من گرفت!
و دیگر باز پس نیاورد...و من به دنبالش رفتم...به دنبال جزئی از من که او با خودش برده
بود...
و من امروز او را یافتم...
اما...
اما چه سود؟
او را یافتم اما در قعر مردابی که نجاتی او را نبود...
گوشه ای کز کرده بود و هیچ نمی گفت...هیچ نمی کرد...حتی نگاهی به این بالا که من بودم
نینداخت...فریادهایم را نشنید... شاید نخواست بشنود...حتما نخواست بشنود...پس من چگونه
نجاتش می دادم...
اما چه شد؟! آن جوانک پر شور کجاست؟!
سیاه پوشیده بود...! می دانستم که سیاه پوش خویش است...سیاه پوش خود از دست رفته
اش...صدایی در ذهنم پیچید...مدام زمزمه می کرد:
و آه که چه خوش رفتم ز دست!!!
