تبليغاتX
سایه ی پاییز
چهارشنبه سی ام آذر 1384
سلام...

و امشب را باز بیدار خواهیم نشست... برای پیروزی خورشید...برای برتری پاکی...برای تولد

خورشید...نمی دانم...هرچه که هست و بوده برای یک اتفاق خوب...برای یک پیروزی بیدار 

 می مانیم و چه نیک است انتظار برای پیروزی ای که می دانی پیروزش کیست و هر سال

خورشید و پاکی پیروز می شوند و خورشید متولد...

راستی...نکند امسال...!

نکند پارسال...!

نکند هیچ گاه.........................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

...
  1:38 PM   گل سانا  | 

سه شنبه بیست و دوم آذر 1384
به نام خدایی که جان می گیرد و ... جان می گیرد...!

و خداوندا! تو بار دیگر بزرگی را از ما گرفتی...!

سزار...! ای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی !  تو تنهایمان گذاشتی...!

سزار ! تو رفتی و انفاس شفا بخشت را برای همیشه از ما دریغ کردی...

سرزمین آبهای همیشه آبی...! بارها و بارها این عبارت را تکرار می کنم...سرزمین آبهای

 همیشه آبی...سرزمین آبهای همیشه آبی...سرزمین آ... اشک امانم را بریده ...! خواندن نمی

 توانم! بار دیگر...اینبار فریاد می زنم:

سرزمین آبهای همیشه آبی!!!

نه ! معنایی نمی دهد...کلمات کنار هم بیهوده می رقصند و هیچ معنایی برای گفتن ندارند...

آخر چگونه سرزمین آبهای همیشه آبی بدون وجود سزار همیشه جاویدش..؟!

سزار ! رهسپار خداوندت شدی تا آنجا برای همیشه در آرامش بمانی...!

آنجا که آسمانها...آبها...و هوایش که انفاس شفا بخشت را در آغوش می گیرند همیشه آبی ست!

سزار ، پادشاه و تنها پادشاه سرزمین آبهای همیشه آبی به سوی خدایش رفت...شهید شد ...!

سزار ! تاج گذاری با شکوهت شاد باد...!

سزار ! عروجت شاد باد...!

 

 

روحش شاد!!!

...
  4:12 PM   گل سانا  | 

پنجشنبه هفدهم آذر 1384

قهقهه هایش آسمان خدا را لرزاند...!

 

گریه هایش ستارگان را گریاند...!

 

کودک می خندید و گاه می گریست!

 

کودک می خندید و...

 

خدا گریست...!

 

سالها گذشت و کودک دیگر کودک نبود...

 

نمی خندید و نمی گریست...چون عروسک کوک شده ای زندگی می کرد...

 

کودک دیگر نخندید و...

 

خدا گریست...!!!

 

...
  8:28 PM   گل سانا  | 

جمعه چهارم آذر 1384

راه می رفت که پاره کاغذی توجهش را جلب کرد.

 

و بر آن خواند:

 

«هر بار که خورشید طلوع می کند نشانه ی فرجه ای ست که خداوند به انسانش می دهد، برای

 

 آنکه از گناه بازگردد...توبه کند و نیکی کند...به هوش باشید تا مبادا فرجه تان به پایان رسد قبل

 

از آنکه کاری کنید! به هوش باشید!»

 

 ...

 

و چون به خود آمد خود را چنان یافت که تمام بدنش می لرزید.

 

ترسید و به زانو درآمد...گریست و دستهایش را به التماس بالا برد و در خواست فرجه کرد...!

 

و زمزمه کنان گفت:

 

خداوندا ! فرجه ده تا توبه کنم...!

 

گفت و گفت و گفت...روزها در پشت هم گذشت و او با التماس طلب فرجه می کرد.

 

چون زمان طلوع می رسید چشمان ترسانش را به سوی مطلع می دوخت و با اشکهای لرزانش

 

می ترسید مبادا خورشید طلوع نکند...و هر روز خدا او را فرجه می داد.

 

تا آنکه روزی پس از طلوع دیگر نگریست و دیگر نترسید، کناری بر زمین خورد و دیگر بر

 

نخواست و هیچ گاه ندانست که فرجه اش روزهای عمرش بود که نه توبه کرد و نه نیکی!

 

28 آبان سال 1384

...
  3:4 PM   گل سانا  |