برای زنده ماندن آب حیاتی را نیاز داشتند برای نوشیدن و این دلیل زنده بودن آنها بود که مرگی
نداشت.
تا اینکه روزی چشمه ی آب حیاتشان خشکید... و حکمرانشان رفت تا چشمه ای نو بیابد...
و برای زنده ماندن در روز های نبودش آبی به آنها داد که به مرور فرسوده شان می کرد تا آنجا
که در آخر چیزی از آنها باقی نمی ماند...و با نگرانی و اصرار از آنها خواست که دل به طعم
دلنشین آن نبندند و آب حیاتشان را از یاد نبرند تا او باز گردد.
آب جدید شیرین بود...گوارا بود و دوست داشتنی...
انگار جستجوی پیرشان زیادی طولانی شده بود و مردم کم کمک از یاد بردند که او به کجا رفته
بود و برای چه در میان شان نبود... و حتی بودنش را هم از یاد برده بودند...
دل به طعم دلنشین آب نو بستند و حتی از یاد بردند که پیرشان باز نگشت...از یاد بردند که کسی
را پی اش بفرستند و مرگ تدریجی شان را امری همیشگی به یاد می آوردند...!!!
