تبليغاتX
سایه ی پاییز
دوشنبه بیست و ششم دی 1384

 جمعیتی را حکمرانی می کرد که چشم بسته حکم هایش را می پرستیدند.

 

برای زنده ماندن آب حیاتی را نیاز داشتند برای نوشیدن و این دلیل زنده بودن آنها بود که مرگی

 

 نداشت.

 

تا اینکه روزی چشمه ی آب حیاتشان خشکید... و حکمرانشان رفت تا چشمه ای نو بیابد...

 

و برای زنده ماندن در روز های نبودش آبی به آنها داد که به مرور فرسوده شان می کرد تا آنجا

 

که در آخر چیزی از آنها باقی نمی ماند...و با نگرانی و اصرار از آنها خواست که دل به طعم

 

دلنشین آن نبندند و آب حیاتشان را از یاد نبرند تا او باز گردد.

 

آب جدید شیرین بود...گوارا بود و دوست داشتنی...

 

انگار جستجوی پیرشان زیادی طولانی شده بود و مردم کم کمک از یاد بردند که او به کجا رفته

 

 بود و برای چه در میان شان نبود... و حتی بودنش را هم از یاد برده بودند...

 

دل به طعم دلنشین آب نو بستند و حتی از یاد بردند که پیرشان باز نگشت...از یاد بردند که کسی

 

 را پی اش بفرستند و مرگ تدریجی شان را امری همیشگی به یاد می آوردند...!!!

...
  2:0 PM   گل سانا  | 

یکشنبه یازدهم دی 1384

سایه ها ترکم نمی کنند...

 

دور تا دورم راه می روند...انگار قهقه می زنند...گاهی فریاد می کشند...ترکم نمی کنند...!

 

می دانم یکی از آنها تویی...! همان که از همه سیاهتر است...همان که هیچ گاه نمی خندد...همان

 

 که هیچ نمی گوید...انگار مجبوری راه بروی...انگار طوافم می کنی...طوافم می کنی؟!!! به چه

 

 امیدی...؟ به کدام واجب...؟!

 

و تو می چرخی و می چرخی...سرم گیج می رود...چشمانم سیاهی می رود...زانو

 

 می زنم...التماس می کنم...! ترکم کنید...!!!

 

خسته ام...خسته ام...

 

خسته ام به اندازه ی تمام روزهایی که خواستم باشی و نبودی و اکنون نمی خواهم...سایه ات را

 

نمی خواهم...ترکم کن...!

 

تو ترکم کن...تو که می دانی روزهایی که خواستم نبودی...!

 

برو...! ترکم کن....! خسته ام...به اندازه ی روز های گم کرده ام...

 

خسته ام...!!!

...
  12:21 PM   گل سانا  |