سر خوشم...!
در مرزی میان عقل و دیوانگی مستانه رقص کنان پای می کوبم...!
چند ثانیه ای می ایستم. اجازه می دهم نسیم قطرات بلاتکلیف ژاله را بر صورتم بکوبد. چشمهایم را بسته ام و از این معلقی نهایت لذت را خواهم برد...!می دانم...!!!
انگار بر لبه ی دیواری می رقصم که گر به سوی جنون بلغزم در لحظه ای دیوانه خواهم شد و گر عقل راهنمایم باشد باز هم به روزمرگی بی سر و سامان خود باز خواهم گشت...!!!
اما نه خواهم لغزید و نه به عقل ره خواهم سپارد...
می رقصم و مستانه پای می کوبم در مرزی میان عقل و دیوانگی می خواهم بمانم همین جا؛ در مرزی میان عقل و دیوانگی...
اما انگار کسی دستانم را می کشد و باز هم بار دیگر در قعر مرداب عقل و منطق دست و پای می زنم...!!!
