من باز آمدم...آمدم با یک دنیا تاخیر...با یک دنیا بی معرفتی برای سرنزدنهایم...من آمدم بدون هیچ توجیه منطقی ای برای نبودنهایم...من آمدم به سوی تمام آنهایی که روز مرگم را پیش بینی کردند...سوی آنهایی که احتمالا نبودنم را به پای گرفتاری گذاشتند و گله ای نکردند...سوی آنهایی که از یاد بردند که کسی روزهاست که نمی نویسد... و انگاری آن کسی منم...!!!
سلام...!!!!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرم را به شیشه ی لرزان اتوبوس تکیه داده ام. چشمانه را بسته ام و سعی می کنم آرام باشم...
خورشید داغ تر از همه چیز است...
داغ داغ بدنم را در آغوش کشیده است...و اینجا هیچ چیز آزارم نمی دهد...آفتاب داغ داغ بدنم را انگار می سوزاند...اما تا باشد از این سوختن ها...
صدای مبهم بچه ها...لرزش خفیف اتوبوس...سایه روشن های راه...رقص مستانه ی رنگ ها پشت پلکهایم...نسیم رقصان که تازه از آغوش درختان رهاییده...آفتاب آتشناک امروز...احساس جدید سرخوشی من...همه چیز بدنم را به مستی فرا می خواند...
هیچ به یاد نخواهم آورد که کابوس ترسناک ترمز رویا هایم را پایان خواهد بخشید...!!!