تبليغاتX
سایه ی پاییز
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
مقدمه ای یک دنیا بی ربط:

من باز آمدم...آمدم با یک دنیا تاخیر...با یک دنیا بی معرفتی برای سرنزدنهایم...من آمدم بدون هیچ توجیه منطقی ای برای نبودنهایم...من آمدم به سوی تمام آنهایی که روز مرگم را پیش بینی کردند...سوی آنهایی که احتمالا نبودنم را به پای گرفتاری گذاشتند و گله ای نکردند...سوی آنهایی که از یاد بردند که کسی روزهاست که نمی نویسد... و انگاری آن کسی منم...!!!

سلام...!!!!!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرم را به شیشه ی لرزان اتوبوس تکیه داده ام. چشمانه را بسته ام و سعی می کنم آرام باشم...

خورشید داغ تر از همه چیز است...

داغ داغ بدنم را در آغوش کشیده است...و اینجا هیچ چیز آزارم نمی دهد...آفتاب داغ داغ بدنم را انگار می سوزاند...اما تا باشد از این سوختن ها...

صدای مبهم بچه ها...لرزش خفیف اتوبوس...سایه روشن های راه...رقص مستانه ی رنگ ها پشت پلکهایم...نسیم رقصان که تازه از آغوش درختان رهاییده...آفتاب آتشناک امروز...احساس جدید سرخوشی من...همه چیز بدنم را به مستی فرا می خواند...

هیچ به یاد نخواهم آورد که کابوس ترسناک ترمز رویا هایم را پایان خواهد بخشید...!!! 

...
  8:23 PM   گل سانا  | 

شنبه دوم اردیبهشت 1385

خورشید طلوع کرد

اما آنقدر دیر که به جای آنکه نسیم بامدادی بر گونه های برگ،گل بوسه بکارد غم غروب بر دلهایشان باقی ماند!

 

پ.ن(مهم): امروز جشن است...امروز روز میلاد کسی ست که برای من اولین و آخرین و بهترین است...امروز میلاد کیان من است...میلاد تنها برادر عالم...!!!

 

...
  9:30 PM   گل سانا  |