.
.
.
.
یا
.
.
.
.
نبودن
.
.
.
.
مسئله ای نیست!!!
.
.
.
.
یا
.
.
.
.
نبودن
.
.
.
.
مسئله ای نیست!!!
...
3:19 AM  گل سانا
|
چشمانش خیس می شود...هرچه دقیق می شود نمی فهمم خیس غم می شوند یا خیس مکر؟!...لبهایش بی وقفه بر هم کوبیده می شوند و در هر سکون اندکی می لرزند...تقریبا التماس می کند ـ قسمم نمی دهد-
می گوید: فقط ۲۰۰ تومان کم آورده...می نالد : تا خانه راه زیادی نمانده...پول زیادی طلب نمی کند...
دستم محتاطانه در جیب خالی ام می چرخد...نمی خواهم سربدوانمش اما نمی دانم چرا طفره می روم...صورتش غرق غم است...برای راضی کردنم حاضر است ساعتها از زندگی اش بگوید...و...
می گوید...
نمی دانم چرا هیچ گاه نمی خواهد باورم شود آنها دروغ می گویند.
دست ناکامم را از جیبم بیرون می آورم و در کیفم فرو می کنم...چشمان پسر انگار چیزی به جز دستان من را نمی بیند.بی رمق به دنبال پول مناسبی می گردم...
ناگهان میان کلماتش جمله ای توجهم را جلب می کند...انگار بارها تکرار کرده و من فقط این بار شنیده ام....
تکرار می کند: هرچه از خدا می خواهی همان شود!
اینبار من ملتمسانه به چشمانش می نگرم...بگو!
تکرار کن هرچه می خواهم همان می شود...
پسر بی آنکه تمنا کنم تکرار می کند...
هزاریِ عرق کرده ای را در دستانش که انگار دقایقی ست تمنا کنان به سویم خزیده جای می دهم...
چشمانم خیس می شود...
- برایم دعا کن!
چشمانش برق می زند...
~ دعا می کنم!
آنگاه که از دور شدنم مطمئن می شود سفره ی دلش را برای پسر لاغر اندامی باز می کند که انگار وقت چندانی ندارد...
صدایش آنقدرها هم دور نیست...!!!
۲۲ اردی بهشت سال ۱۳۸۵
ساعت ۴.۲۵
...
2:15 AM  گل سانا
|