ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده ؛ در ساعت پنچ و نیم بعد از ظهر تیر ماه سال ۱۳۲۵. ساعت سر در کلیسا سال ها پیش از کار افتاده و ساعت اورهان را مردی با خود برده؛ اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد.
.
.
.
*جملات از ذهن خسته ی آیدین در حالی می گذشت که او به کلی شیدا شده بود و انگار واقعا دیوانه بود:
-...آدم یاد ماموت ها می افتد. اما من که آدم نیست. برای همین یاد ماموتها نمی افتم. یاد دایناسور می افتم.
-داشت نفس آخر را می کشید...من نفهمیدم چه جوری نفس اول را کشیده بود.
-من اگر نخست وزیر بشوم همه ی وزرا را می گذارم زن. بعد می روم به مسکو پناهنده می شوم. چون دیگر مملکت از دست رفته است.
-مرده ها هر جور دلشان بخواهد می خوابند.
-گفت: آقا ساعت چند است؟ گفتم هفته ی پیش ساعت پنج بود آقایان.
-نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی ، درخت دو تا می شود. پاهای من چهار تا می شود. زلرله هم می آید.اورهان هم مست می کند. با یک انگشت همه ی دنیا را می شود تکان تکان داد.
-آتش جنگ با سرمای مسکو خاموش شد.
-پدر می گفت فرزند بد کار به انگشت ششم می ماند که اگر برندش رنج برند و اگر بماند زشت و بد کردار باشد نقطه سر خط.
*پاره ای از سمفونی مردگان نوشته ی عباس معروفی به انتخاب خودم.
