تبليغاتX
سایه ی پاییز
شنبه بیست و چهارم تیر 1385

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده ؛ در ساعت پنچ و نیم بعد از ظهر تیر ماه سال ۱۳۲۵. ساعت سر در کلیسا سال ها پیش از کار افتاده و ساعت اورهان را مردی با خود برده؛ اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد.

.

.

.

*جملات از ذهن خسته ی آیدین در حالی می گذشت که او به کلی شیدا شده بود و انگار واقعا دیوانه بود:

-...آدم یاد ماموت ها می افتد. اما من که آدم نیست. برای همین یاد ماموتها نمی افتم. یاد دایناسور می افتم.

-داشت نفس آخر را می کشید...من نفهمیدم چه جوری نفس اول را کشیده بود.

-من اگر نخست وزیر بشوم همه ی وزرا را می گذارم زن. بعد می روم به مسکو پناهنده می شوم. چون دیگر مملکت از دست رفته است.

-مرده ها هر جور دلشان بخواهد می خوابند.

-گفت: آقا ساعت چند است؟ گفتم هفته ی پیش ساعت پنج بود آقایان.

-نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی ، درخت دو تا می شود. پاهای من چهار تا می شود. زلرله هم  می آید.اورهان هم مست می کند. با یک انگشت همه ی دنیا را می شود تکان تکان داد.

-آتش جنگ با سرمای مسکو خاموش شد.

-پدر می گفت فرزند بد کار به انگشت ششم می ماند که اگر برندش رنج برند و اگر بماند زشت و بد کردار باشد نقطه سر خط.

*پاره ای از سمفونی مردگان نوشته ی عباس معروفی به انتخاب خودم.

...
  0:51 AM   گل سانا  | 

شنبه سوم تیر 1385
 

پنجره ای داشت و انگار این بزرگترین موهبتی بود که در حقش کرده بودند.
بزرگترین لذتش تماشا بود...
تماشای آن عقاب خاکستری که برای خود نمایی هم که شده هر روز زیبا ترین نمایش پروازش را روبروی پنجره ی او انجام می داد.
و او آنچنان عاشقانه به حرکات آن افسونگر خاکستری چشم می دوخت که پنداری ذر فراز و نشیب موزون پرهای خاکستی اش محو و حل می شد...
اوج ها و فرودهایش چنان مستش می کرد که انگار نه انگار مثلا همین دیروز تمام این اوج و فرودها را از بر کرده بود...
آوای باد را در بال های موقرش زیبا ترین موسیقی و درخشش انوار را بر منقار صیقل شده اش با شکوه ترین تلالو می دانست...
تا اینکه روزی دریافت چیزی بر پشتش سنگینی می کند...
وقتی به کنجکاوی برخاست بال هایی جوان یافت بر پشت گرده اش و این توصیفی نداشت مگر معجزه! اما هرچه بود اتفاق افتاده بود...
انگار از خیره شدن ها به پرواز بال هدیه گرفته بود...
بال های جوانش رنگ موه را تداعی می کرد و چنان صاف و براق بود که لحظه ای زیبایی بال های عقاب را از یاد برد...
خواست تا بال بگشاید که به یاد آورد:
او را فقط نگاه کردن آموخته اند!!!

...
  3:34 AM   گل سانا  |