زندانيِ که و چرا انگار خودش هم بي خبر بود...
از وقتي به ياد داشت همين ميله ها را ديده بود و آن سطل هاي رنگ و قلم موي نا سالمي که هميشه از بي مصرفي شان به جوش آمده بود...
نمي دانست چگونه بايد فرار کند...آزاد باشد...خسته بود...!
روزي قلم مو را بدست گرفت و طرحي کشيد از باغي که تنها يادگار روزهاي رهايي اش بود..
. باغ هميشه چنين در ذهنش تصوير مي شد:
باغي پر از گلهاي صورتي و نارنجي و صداي يک دنيا گنجشک که با هم آواز مي خواندند و درختاني سر به فلک کشيده...
او کشيد و کشيد و کشيد...
بر تمام ديوار ها و حتي ميله ها هم گل مي کشيد...
ديگر حتي صداي پرنده ها را هم انگار مي شنيد...
انگار سبزه ها را حس مي کرد...
***
روزي از خواب برخاست و مثل هميشه باغ را پيش رويش ديد... از وقتي به يادداشت باغ آنجا بود...
آبپاشي آب خنک برداشت و تمام گلها را يک به يک آب داد، پرنده ها را نوازش کرد و دانه داد... درختها را هرس کرد و همان جا ، ميان سبزه ها به خواب رفت...!!!
19 اسفند سال 1384
