تبليغاتX
سایه ی پاییز
پنجشنبه سی ام شهریور 1385
در تاریکی مطلقی که اینجا را گرفته به دنبال دنباله ی باریک نوری می گردم...چشمانم را بر هم فشار می دهم،باز می کنم...فایده ای ندارد!!! اینجا نوری نیست...

روی دو زانویم می نشینم...چشمانم را می بندم و در اعماق خیالم چلچراغی نورانی را تصویر می زنم...کنون راحتتر می توانم بشمارم!

می شمارم...

۱...۲...

می شمارم تا به آغازم برسم...

۳...۴...

نه! این درست نیست.روزها عدد نمی پذیرند...

پس می شمارم...

۳ روز پیش...۲ روز پیش...دیروز...امروز...

از خوشحالی جیغ کوتاهی می کشم...

امروز روز آغاز من است...

آغاز؟! چگونه از امروز آغاز کنم؟!

چشمانم را لایه ی نازک اشکی می پوشاند...!

صورتم را میان دستانم می گیرم...!

من معکوس شمردن بلد نیستم!!!

(تقویم روی میزم ۳۰ شهریور را نشان می دهد...اما امروز هیچ چیز شبیه تولد نیست!!!!!!!!)

...
  11:41 AM   گل سانا  | 

جمعه سوم شهریور 1385
دلم عاشقانه مي خواهد...دلم کليشه مي خواهد...
دلم يک عاشقانه ي تند مي خواهد...دلم تکرار مي خواهد...
دلم روزمرگي مي خواهد که در عمق تمام روزهايش غرق شود و دست و پا بزنم و آنگاه اقرار به غرق شدن کنم!
دلم عاشقانه مي خواهد...از همان دستان يخ کرده اي که گرماي دستانم را مي طلبد...
-هه! کدام دستان گرم؟!!!!!!!!!!!!!!
دلم تکرار مي خواهد...دلم دريا مي خواهد...دلم آب مي خواهد...حتي شده يک ليوان...
-در يک ليوان آب مي شود غرق شد؟!

...
  8:8 PM   گل سانا  |