روی دو زانویم می نشینم...چشمانم را می بندم و در اعماق خیالم چلچراغی نورانی را تصویر می زنم...کنون راحتتر می توانم بشمارم!
می شمارم...
۱...۲...
می شمارم تا به آغازم برسم...
۳...۴...
نه! این درست نیست.روزها عدد نمی پذیرند...
پس می شمارم...
۳ روز پیش...۲ روز پیش...دیروز...امروز...
از خوشحالی جیغ کوتاهی می کشم...
امروز روز آغاز من است...
آغاز؟! چگونه از امروز آغاز کنم؟!
چشمانم را لایه ی نازک اشکی می پوشاند...!
صورتم را میان دستانم می گیرم...!
من معکوس شمردن بلد نیستم!!!
(تقویم روی میزم ۳۰ شهریور را نشان می دهد...اما امروز هیچ چیز شبیه تولد نیست!!!!!!!!)
