تبليغاتX
سایه ی پاییز
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
۱*کار از کار گذشته بود...صدای جان دادنش تمام قلبم را می لرزاند...زمانی برایم نمانده بود...پروانه ی بیچاره زیر پا له شده بود....

 

۲*دخترک گریان گلایه می کرد:

صدای باد روزهاست امان نمی دهد پرده ها آرام بگیرند!!!

 

۳*زندگی لذتی بود که باید از لحظه می بردی...

بردی؟!

...
  9:9 PM   گل سانا  | 

یکشنبه نهم مهر 1385
مغزم مختل شده ...دنيايم به آخر رسيده ...سوژه هايم گم مي شوند...روان نويس اصلا نمي نويسد...روان نوشتن پيش کش...کاغذ هايم نم مي کشند...
انگار تمام سوژه هاي دنيا با من قهر کرده اند...
چشمانم رد پايشان را گم مي کند...
صدايش را فراموش مي کنم...
***
وحشت زده برادرم را صدا مي کنم...
ترسيده...مي پرسد "چي شده؟!"
با دلهره مي گويم "روشن نمي شه"
دست راستم را از روي کامپيوترم بر مي دارم...
بالاي سرش روي تخت مي نشينم...
روي Case خم مي شود...
در چشم بر هم زدني دل و روده اش را بيرون مي ريزد...
چند ثانيه اي بعد مي گويد"پاورش سوخته"
نمي فهمم.
اضافه مي کند"چند روزي روشن نمي شه تا براش پاور نو بخرم"
اشک چشمانم را مي پوشاند...
با خنده مي گويد" گريه مي کني؟!"
از اتاق بيرون مي دوم...
روزهايم تکه تکه مي شود؟!

...
  10:46 PM   گل سانا  |