تبليغاتX
سایه ی پاییز
جمعه دوازدهم آبان 1385
قصه خواستند ، کساني که سادگي تنها دليل کودک خواندنشان بود...
قصه گو گفت: بايد قول دهيد که قصه را فقط بشنويد و بعد فراموش کنيد...
کودکان اينگونه قول دادند و از قصه گو قول خواستند که قصه را حالا حلا ها تمام نکند.
قصه گو شروع کرد...پاي قولش ماند و روزها قصه گفت.
اين کودکان بودند که با اولين غصه شروع به گريستن کردند...
با اولين خوشبختي چنان از شادي به هوا جستند که قصه گو از ترس بدقولي  لرزيد....
اين کودکان بودند که بدقولي کردند و به جاي آنکه قصه را گوش دهند....قصه را زندگي کردند و از ياد بردند که در کنار قصه گو همه چيز خوب بود...!
*داستان کوتاهي است...داستان را مي شنوي...به گوشت آشنا مي آيد...آري تو اشتباه نمي کني...اين ماييم...تا کي بفهميم پايان داستان را چه راحت مي توان شيرين رقم زد!

5آبان

...
  0:55 AM   گل سانا  |