تمام...
...
تمام آنچه ندارم!
تمام...
...
تمام آنچه ندارم!
...
11:35 PM  گل سانا
|
دختر سراسیمه روی صحنه می دود...
صدای تپش قلب نا آرامش فضای سالن را مشوش می کند...
چشمانش دودو می زند.
گوشه ی سمت چپ صحنه را انتخاب می کند!
زانوهایش را در سینه اش جمع می کند! صورتش را با دستانش می پوشاند! می توان از بدن بی حرکتش لرزش را حدس زد.
مستاصل برمیخیزد٬ به آسمان بی ستاره ی سالن چشم می دوزد!
چشم هایش برق می زند.
دست هایش را دو طرف بدنش باز می کند، کف دست هایش رو به آسمان بی ستاره ی سالن است!
چرخی میزند و پای کوبان از صحنه خارج می شود!
پرده ها پایین می آیند!
...
3:23 PM  گل سانا
|