خدای خوابم درخت بود!
سرسبزی اش به عدد تمام جنگل های هرگز ندیده ام و زیبایی اش به تعداد تمام زیبایی...!
گوی نقره ای کوچکی را از میان شاخه های نو بارش بیرون آورد و دستانش را بر هم کوبید!
دو دست مشت شده اش را سویم گرفت و ...
لرزان خواستم انتجاب کنم!
دست راستم را بی هدف به سمت یکی از انتخاب هایم خزاندم!
*
قبل از آنکه انتخابی کنم...
خدایم با صدا خندید...!
دست پوچش را به سوی دست چپم کشاند.
صورتش از لبخند درخشید.
دست چپم را که بی اختیار مشت شده بود در دست گرفت و ...
گشود!
د س ت م چه آغوش با شکوهی بود برای گوی نقره ای...!!!
پ.ن:چند روز پیش این رو توی مترو نوشتم...روی دو برگِ کاغذ...برگ دوم گم شد...دقیقا از جایی که * هست دوباره نوشتم...!شاید ویرایشش کنم!
