تبليغاتX
سایه ی پاییز
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
دیشب خدا را خواب دیدم!

خدای خوابم درخت بود!
سرسبزی اش به عدد تمام جنگل های هرگز ندیده ام و زیبایی اش به تعداد تمام زیبایی...!
گوی نقره ای کوچکی را از میان شاخه های نو بارش بیرون آورد و دستانش را بر هم کوبید!

دو دست مشت شده اش را سویم گرفت و ...

لرزان خواستم انتجاب کنم!
دست راستم را بی هدف به سمت یکی از انتخاب هایم خزاندم!

*

قبل از آنکه انتخابی کنم...

خدایم با صدا خندید...!
دست پوچش را به سوی دست چپم کشاند.

صورتش از لبخند درخشید.

دست چپم را که بی اختیار مشت شده بود در دست گرفت و ...

گشود!

د س ت م چه آغوش با شکوهی بود برای گوی نقره ای...!!!

 

پ.ن:چند روز پیش این رو توی مترو نوشتم...روی دو برگِ کاغذ...برگ دوم گم شد...دقیقا از جایی که * هست دوباره نوشتم...!شاید ویرایشش کنم!

...
  3:33 AM   گل سانا  | 

چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
رویایم...

در عمق یک اکنون سمج و جاودانه

رنگ می بازد!

و من...

اینجا در رویای رویایم...

جان می با...ــــــــــــــ!

...
  3:50 PM   گل سانا  |