تبليغاتX
سایه ی پاییز
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ــــــــــــــــــــــ

این تنها دارایی پسرک بود و کنون هم که قلبی آنچنان پژمرده که در سینه هم زیادی می کرد.

خانه خالی خالی بود و او بود و تنهایی بزرگش!

قرص ها را یکی از پس دیگری با چنان ولعی می بلعید که انگار عصاره ی زندگی اش را می نوشد!

۷...۸...۱۴...۲۵...۳۷...۴۳!

۴۴ امین قرص را که فرو داد احساس کرد سرش سنگین می شود...

بدنش اندکی می لرزد!

حتی فرصت نکرد خودش را به تخت برساند. گوشه ای خزید و شمرد:

۱...۲...۳...

...

۷!

صدای عجیب و غیر منتظره ی زنگ در انگار سال ها از بدن نیمه جانش دور بود.

کسی(حتی خودش هم) نمی داند چرا یا چطور بدنش را تا کنار در کشید و در را گشود.

برادر بزرگش پله ها را دوتا یکی بالا دوید(چرا؟‌‌‌ ‌٫خودش هم نمی داند)

پسرک دم در بر زمین مانده بود و بدنش آنچنان می لزرید که برگهای درخت پیر حیاط در طوفان!

برادرش پسرک را بر آغوش از زمین بلند کرد. و هیچکس نمی داند چطور راه خانه تا بیمارستان را دوید با بدن نیمه جان پسرک در آغوشش!

***

چشم که گشود در بیمارستان بود ٬ پسری کنارش نشسته بود که صورتش را با دستانش پوشانده بود.

هنوز هم تلخی قرص ها را بر لبانش داشت!

پ.ن:.Based on a True Story

 



 

 

...
  3:42 PM   گل سانا  |