تبليغاتX
سایه ی پاییز
جمعه سی و یکم خرداد 1387
دختر دستانش را جلوی بدنش قلاب کرده و با اشتیاق زیادی برای پسر توضیح می دهد:

-اولین کسی که به شماره ی جدیدم زنگ زد تو بودی!

مکث می کند٬ ابروهایش را در هم می کشد و با صدای دلگیر و کشداری می گوید:

-البته اولیش که مامان بود.

رها٬ می خندد!

-اون که حساب نیست.

نگاهش را از پسر می دزدد و با پایش قوطی خالیِ یک نوشابه را که روی زمین افتاده جابه جا می کند.

-بعدیش هم دوستم بود...

به پسر نگاه می کند: پسر سرش را کج کرده و لبخند پهنی روی صورتش نمایان شده. دختر با صدای زیری می گوید:

-خوب اون حتی یه دقیقه هم نشد...بعدیش هم م......(میم آخر کلمه اش را می کشد.)

این بار پسر با صدای بلند می خندد.

دختر مثلا اخم می کند٬ آرام به پسر نزدیک می شود ــ انگار توی هوا تاب می خورد ــ بازوی پسر را می چسبد ٬ سرش را به آن تکیه می دهد و شروع به راه رفتن می کند٫ می گوید:

-مهم اینه که "من" دلم می خواد بگم تو اولیش بودی٬ نه؟

پسر با سر تایید می کند. 

 

...
  5:54 AM   گل سانا  | 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
در را که گشود سرمای عجیبی ابتدا بینی و بعد ریه هایش را چنان پر کرد که دلش نیامد دکمه های پالتوی بلندش را ببندد.پله ها را بدون عجله پیمود...

به ساعتش نگاهی انداخت: اگر همین حالا هم آنجا می بود چند دقیقه ای دیر کرده بود.

پله های میان راه پله و حیاط چنان یخ بسته بود که مجبور شد کاملا به نرده تکیه کند و چنگ بزند تا توانست از آخرین پله سلامت به زمین فرود آید.

روی لبه ی باغچه برف یکنواختی نشسته بود٫ هنوز برف می بارید...ریز و یکدست...

دستش را کاملا باز کرد و روی سطح بدون نقص برف گذاشت و آنچنان با احتیاط این کار را کرد که طرحی که به وجود آمد کاملا طرح دستش بود. اندکی دستش را به یخی دوست داشتنی برف سپرد ٬ بلندش کرد و نگاهی طولانی به اثر آن انداخت: "چه دست کوچولویی"!  

اولین بار که دوست سر قرار مانده اش را دیده بود چنین در مورد دست هایش گفته بود و او از شرمی بی دلیل سرخ شده بود و تا لحظه ی خداحافظی دستش را از پالتوی بلندی بیرون نیاورده بود.

رد آن را که نگاه می کرد بی اراده خندید و با خود زمزمه کرد: چه دست کوچولویی!
آرام به سمت پله ها رفت و ٬ روی یکی که از همه خشک تر بود نشست.دست یخ کرده اش را از زیر شال پشمی روی گردن نحیفش گذاشت٬ انگشتانش را اندکی جمع کرد و لحظه ای از سرمای آنها نفسش را در سینه حبس کرد.

لرزش گوشی موبایش تمام ذهنیاتش را بهم ریخت...نمی خواست جواب بدهد.

.

.

.

گوشی چقدر زیر برفها زیبا تر بود!

نگاهی به ساعتش نداخت:

اگر همین حالا هم آنجا بود ٫ او رفته بود!

...
  8:42 PM   گل سانا  | 

پنجشنبه نهم خرداد 1387
من اینجام!!!

زیر درخت ســـــــــــــــــــــــــــیب!

...
  9:41 PM   گل سانا  |