پسر و دختر جلوی بادجه ی بلیط فوروشی قطار ایستاده اند .
دختر سرش را پايين اینداخت ، بی حرکت سمت چپ پسر ایستاده. پسر کمی پریشان به نظر میرسد ، چشمان قرمزش دودو میزند. پسر نام شهری را زمزمه میکند، بلیط فروش بدون اینکه سرش را بلند کند میگوید: داریم!
نگاه کوتاهی به دختر می اندزد مي پرسد : برای ۲ نفر؟
باد نگاه پسر را میدزدد، چشمان بی رمقش را به دختر میاندازد ؛که سرش هنوز پایین است.
دختر لبانش را میگزد.
پسر میگوید: نه! یه نفر!
***
پسری گوشه ي یک کافه ي شلوغ و پر دود نشسته. چیزی نمی نوشد ، چیزی نمی خواند و به جايي نگاه نمی کند. ۲۰ دقیقه ی تمام به سیگار خاموشش پک میزند و در دود غرقه میشود!
