تبليغاتX
سایه ی پاییز
پنجشنبه چهارم مهر 1387

پسر و دختر جلوی بادجه ی بلیط فوروشی قطار ایستاده اند .

دختر سرش را پايين اینداخت ، بی‌ حرکت سمت چپ پسر ایستاده. پسر کمی‌ پریشان به نظر می‌رسد ، چشمان قرمزش دودو میزند. پسر نام شهری را زمزمه می‌کند، بلیط فروش بدون اینکه سرش را بلند کند میگوید: داریم!

نگاه کوتاهی به دختر می اندزد مي پرسد : برای ۲ نفر؟

باد نگاه پسر را میدزدد، چشمان بی‌ رمقش را به دختر می‌‌اندازد ؛که سرش هنوز پایین است.

دختر لبانش را میگزد.

پسر میگوید: نه! یه نفر!

***

پسری گوشه ي یک کافه ي شلوغ و پر دود نشسته.

چیزی نمی نوشد ، چیزی نمی خواند و به جايي نگاه نمی کند. ۲۰ دقیقه ی تمام به سیگار خاموشش پک میزند و در دود غرقه میشود!

...
  3:4 AM   گل سانا  |