تبليغاتX
سایه ی پاییز
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
در را که گشود سرمای عجیبی ابتدا بینی و بعد ریه هایش را چنان پر کرد که دلش نیامد دکمه های پالتوی بلندش را ببندد.پله ها را بدون عجله پیمود...

به ساعتش نگاهی انداخت: اگر همین حالا هم آنجا می بود چند دقیقه ای دیر کرده بود.

پله های میان راه پله و حیاط چنان یخ بسته بود که مجبور شد کاملا به نرده تکیه کند و چنگ بزند تا توانست از آخرین پله سلامت به زمین فرود آید.

روی لبه ی باغچه برف یکنواختی نشسته بود٫ هنوز برف می بارید...ریز و یکدست...

دستش را کاملا باز کرد و روی سطح بدون نقص برف گذاشت و آنچنان با احتیاط این کار را کرد که طرحی که به وجود آمد کاملا طرح دستش بود. اندکی دستش را به یخی دوست داشتنی برف سپرد ٬ بلندش کرد و نگاهی طولانی به اثر آن انداخت: "چه دست کوچولویی"!  

اولین بار که دوست سر قرار مانده اش را دیده بود چنین در مورد دست هایش گفته بود و او از شرمی بی دلیل سرخ شده بود و تا لحظه ی خداحافظی دستش را از پالتوی بلندی بیرون نیاورده بود.

رد آن را که نگاه می کرد بی اراده خندید و با خود زمزمه کرد: چه دست کوچولویی!
آرام به سمت پله ها رفت و ٬ روی یکی که از همه خشک تر بود نشست.دست یخ کرده اش را از زیر شال پشمی روی گردن نحیفش گذاشت٬ انگشتانش را اندکی جمع کرد و لحظه ای از سرمای آنها نفسش را در سینه حبس کرد.

لرزش گوشی موبایش تمام ذهنیاتش را بهم ریخت...نمی خواست جواب بدهد.

.

.

.

گوشی چقدر زیر برفها زیبا تر بود!

نگاهی به ساعتش نداخت:

اگر همین حالا هم آنجا بود ٫ او رفته بود!

...
  8:42 PM   گل سانا  |