تبليغاتX
سایه ی پاییز
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
دلم می خواست دیوانه بودم.

از آن دیوانه هایی که یک بند حرف می زنند٬ حرف می زنند ٬ حرف می زنند...

از آنهایی که تو ازشان نمی پرسی که مثلا صدای پرنده ٬ در طاقچه ی خانه ی خاطره های پسر همسایه ی تو چه می کند؟!

تو که نه٬ هیچکس دیگر هم نپرسد!

بپرسد هم جوابی نمی گیرد مگر آن کوزه شکسته ی لگد خورده ی پایین پرده٬ که تا یادم بوده هیچ وقت آنجا ندیدمش!

۳بهمن ۸۶

۰۱:۳۰

پ.ن: کلمه ها فرار می کنند...انگار که می دانند می خواهم در بندشان کنم...نمی شود نوشت...نمی توانم...به گمانم باز هم عقیم شده باشم!!!

...
  11:54 PM   گل سانا  |